نوشته شده توسط : ملودی

کوهنورد و درخواستش از خالق خویش (و گاهی بهتر به ندای درونی خود بیندیشیم)

دفتر خاطرات من

کوهنوردی می خواست به قله‌ی بلندی صعود کند. پس ازسالهای سال تمرین و آمادگی هنگامی که قصدداشتسفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهائی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته روبه تاریکی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب رازیر چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا اینکه هوا کاملا” تاریک شد به جزتاریکی هیچ چیز دیده نمی شد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی تواست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا می رفت درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیزخورد و با سرعت هرچه تمامتر سقوط کرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی درشیب کوه گیر کرد و مانع ازسقوط کاملش شد درآن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد خدایا کمکم کن!

 

ناگهان ندائی از آسمان آمد از من چه می خواهی؟ – نجاتم بده خدای من تو تنها کسی بودی که تا اینجا توانستی من را نجات دهی و پس از این هم می توانی مرانجات دهی پاسخ آمد:  پس آن طناب دورکمرت راببر! و بعدسکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.  اما مرد تصمیم گرفت باتمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود.

روزبعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد درحالی پیدا شد که طنابی به دورکمرش حلقه شده بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت..

5



:: موضوعات مرتبط : داستان ها
:: برچسب ها : , , , , , , , , , , ,
تاریخ انتشار : شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۲ | بدون دیدگاه
 
نظر شما در مورد اين پست چيست ؟
 



 
   
سایت تفریحی و سرگرمی ناز تک ثبت شده در ساماندهی