نوشته شده توسط : ملودی

داستان تاجر و چهار همسرش

dastan-haftegy.ir_

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.

همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد. 

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

17



:: موضوعات مرتبط : داستان ها
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : ملودی

داستان کوتاه و آموزنده درخت مشکلات

dastan454_Haftegy.ir_

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد …..

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))

Emoticonنظر یادتون نرهEmoticon



:: موضوعات مرتبط : داستان ها
تاریخ انتشار : دوشنبه, ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : *mehrdad*

داستان زیبا از انتخاب و تولد یک نی نی 

سلام سلام مهربونا ….. یه متن یا مطلب خیلی زیبا و احساسی براتون آوردم ….. خودم عاشقش شدم …….متن درباره یک نی نی کوچولو خوشگله ……… نشون میده نی نی چطور میخواد بیاد به دنیای ما آدما!! راستی نظر یادتون نره ها لطفا 

نی نی ها همه اولش تو بهشت دارن زندگی میکنن ….از اون خلقتشون.

اونجا باهم دیگه پیش خدا بازی میکنن و خوشحال هستن و وقتی حوصلشون سر میره از اون بالا پایینو نگاه میکنن……………….. بعضی وقتا

بقیه این مطلب زیبا در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط : داستان ها, دين و انديشه, متفرقه, مطالب جالب و شنیدنی, نوپا
تاریخ انتشار : سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : *mehrdad*

 انشا خیلی باحال و خنده دار 

وای من عاشق این انشا شدم ………. دوباره یه بچه کوچولو این انشارو نوشته …….  موضوعش درباره مردم خارج از کشوره …….. خیلی خیلی خنده داره نخونی به خدا از دستت در رفته …… اوج خنده ………… زود بپر ادامه مطلب و کیف کن .

داستان در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط : داستان ها, طنز و سر کاری, متفرقه
تاریخ انتشار : دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۳ | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : ملودی

داستان آموزنده پسران هنرمند

dastan454_Haftegy.ir_

سه زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

 

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .

بقیه در ادامه



:: موضوعات مرتبط : داستان ها
تاریخ انتشار : دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳ | بدون دیدگاه
 
   
سایت تفریحی و سرگرمی ناز تک ثبت شده در ساماندهی